اصطلاح «دلبستگی» را اولینبار جان بالبی در دهۀ ۱۹۵۰ برای توصیف پیوند نوزاد و مادر بهکار برد. او معتقد بود سبک دلبستگیِ کودک به مادر مدلی برای روابط بعدی اوست و تأثیر مادر در این میان قطعی و همیشگی است، بنابراین، کسی که سبک دلبستگیِِ کودکیاش، مثلاً، «اضطرابی» است، تا پایان عمر در روابط عاطفیاش بدبین است و مراقب است دیگران به او آسیبی نرسانند، ولی تحقیقات بعدی نشان داد نظریۀ دلبستگی پیچیدهتر از اینهاست و رابطه با افرادِ دیگر نیز در سرنوشت عاطفیمان نقش دارد، پس آیا نظریۀ دلبستگی غلط است؟ و آیا میتوانیم در بزرگسالی سبکهای دلبستگیمان را تغییر دهیم؟