به گزارش سایت خبری پُرسون، محسن راجی اسدآبادی؛ مدرس دانشگاه و پژوهشگر اقتصاد بخش عمومی در یادداشتی به چرایی برتری تجاری چین در جهان پرداخته است که چطور چین با "بازتعریف عقلانی منافع ملی"و اولویت دادن به "توسعه اقتصادی، تجارت، جذب سرمایه و فناوری" توانست از دشمنیهای تاریخی عبور کند و به بزرگترین شریک تجاری بسیاری از کشورها تبدیل شود.
به نظر او، راز موفقیت چین این بود که فقر و توسعهنیافتگی را تهدید اصلی امنیت ملی دانست و سیاست خارجی خود را در خدمت رشد و رفاه قرار داد.
محسن راجی اسدآبادی نوشت:
چین امروز بزرگترین شریک تجاری ۱۵۱ کشور، یعنی حدود ۷۳ درصد کشورهای جهان، است. حجم تجارت این کشورها با چین به حدود ۴.۶ تریلیون دلار میرسد، در حالی که مجموع تجارت ۵۷ کشوری که ایالات متحده بزرگترین شریک تجاری آنهاست، حدود ۳ تریلیون دلار برآورد میشود. این جایگاه، حاصل یک تصمیم اقتصادی مقطعی یا صرفاً افزایش ظرفیت تولید نبود؛ بلکه نتیجه دگرگونی عمیق در اندیشه حکمرانی و بازتعریف مفهوم "منافع ملی" در چین بود.
این تحول زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که گذشته چین را مرور کنیم. بریتانیا با جنگهای تریاک، معاهدات نابرابر را بر چین تحمیل کرد و هنگکنگ را برای بیش از یک قرن از این کشور جدا ساخت. ژاپن با اشغال بخشهای وسیعی از خاک چین و فجایعی همچون کشتار نانجینگ، یکی از تلخترین زخمهای تاریخ این ملت را بر جای گذاشت. چین و ایالات متحده در جنگ کره مستقیماً در برابر یکدیگر جنگیدند و روابط چین و اتحاد جماهیر شوروی نیز پس از سالها اتحاد، به شکافی عمیق، قطع همکاریهای فنی، خروج هزاران متخصص شوروی و حتی درگیریهای مرزی انجامید. هر یک از این رخدادها میتوانست برای دههها زمینه استمرار خصومت و دشمنی باشد.
اما پس از درگذشت مائو تسهتونگ، رهبران جدید چین به رهبری دنگ شیائوپینگ به یک جمعبندی تاریخی رسیدند: *بزرگترین تهدید امنیت ملی چین، فقر و توسعهنیافتگی است، نه دشمنان خارجی*.
دنگ شیائوپینگ این تحول فکری را در جملهای ماندگار خلاصه کرد: مهم نیست گربه سفید باشد یا سیاه، مهم این است که موش بگیرد.
این جمله صرفاً یک استعاره نبود،بلکه اعلام گذار از اقتصاد ایدئولوژیک به حکمرانی عملگرایانه بود. رهبران چین پذیرفتند که ایدئولوژی بهتنهایی مردم را سیر نمیکند، هیچ کشوری با دشمنتراشی دائمی به ثروت و توسعه دست نمییابد و توسعه اقتصادی، مهمترین پایه امنیت ملی و اقتدار پایدار است.
بر همین اساس، چین گذشته خود را انکار نکرد، اما اجازه نداد گذشته، آینده را گروگان بگیرد. حدود دو دهه پس از عادیسازی روابط با ژاپن، این کشور به یکی از مهمترین شرکای سرمایهگذاری و انتقال فناوری به چین تبدیل شد. کمتر از سه دهه پس از جنگ کره، چین و ایالات متحده همکاری اقتصادی خود را آغاز کردند؛ همکاریای که بعدها به یکی از بزرگترین روابط تجاری جهان تبدیل شد. همچنین پس از سالها تنش با اتحاد جماهیر شوروی، روابط اقتصادی چین با روسیه و دیگر جمهوریهای پساشوروی بهتدریج بازسازی شد. حتی بریتانیا، که زمانی با زور جنگ و معاهدات نابرابر بخشی از حاکمیت چین را سلب کرده بود، امروز در شمار شرکای مهم اقتصادی این کشور قرار دارد.
چین نه تاریخ خود را فراموش کرد و نه از منافع و حاکمیت ملی خود عقب نشست، بلکه روابط خارجی را بر مبنای محاسبه منافع ملی و فرصتهای توسعه سامان داد.
شاید مهمترین درس تجربه چین برای سیاستگذاری و حکمرانی، این باشد که کشورها با فراموش کردن گذشته پیشرفت نمیکنند، بلکه با اسیر نماندن در گذشته توسعه مییابند. حکمرانی توسعهگرا، حافظه تاریخی را حفظ میکند، اما اجازه نمیدهد زخمهای تاریخی، تصمیمات امروز را از منافع ملی دور سازد. از این منظر، توسعه اقتصادی، جذب سرمایه و فناوری، گسترش تجارت و افزایش رفاه عمومی، نه صرفاً اهداف اقتصادی، بلکه ابزارهای افزایش قدرت ملی، امنیت پایدار و ارتقای جایگاه بینالمللی هستند. شاید راز تبدیل شدن چین به بزرگترین شریک تجاری جهان، بیش از هر چیز، همین بازتعریف عقلانی مفهوم منافع ملی باشد.
منبع: پُرسون