سید احمد امینی نوشت:

حسین محمدی جانباز پای لانچر! روایتی از دیدار تکان‌دهنده در روز ترخیص...

در واپسین روزهای بستری‌شدن، راوی با دیدار ناگهانی یک جانبازِ به‌شدت مجروح، با چهره‌ای آرام و لبخندی سرشار از توکل، مواجه می‌شود؛ دیداری که او را از غرور و ادعا تهی کرده و عظمت صبر، ایثار و استواری انسانِ رنج‌کشیده را در برابر چشمانش مجسم می‌کند
تصویر حسین محمدی جانباز پای لانچر! روایتی از دیدار تکان‌دهنده در روز ترخیص...

به گزارش سایت خبری پُرسون، سیداحمد امینی یک بسیجی جامانده از خیل شهدا در یادداشتی تجربه شخصی‌اش از دیدار با یک جانبازِ به‌شدت مجروح جنگ رمضان را روایت می‌کند؛ دیداری که او را عمیقاً تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و نگاهش را نسبت به درد، صبر و معنای ایثار تغییر می‌دهد. او به توصیف حالات روحی خود، شگفتی‌اش از آرامش و توکل جانباز، و مقایسه‌هایی که در ذهنش شکل می‌گیرد پرداخته است.

سید احمد امینی در یادداشتی نوشت:

«یا غیاث المستغیثین»

همسرم رفته تا کارهای اداری را انجام بدهد. وقتی برمی‌گردد چشمانش پر از حس غرور است و بهتی عجیب در آن موج می‌زند. انگار می‌خواهد چیزی بگوید اما نمی‌داند چطور باید آن را به زبان بیاورد!

من هم که این یکی دو روز، تشنه‌ی شنیدن اخبار هستم بیشتر کنجکاو می‌شوم تا حرفش را بشنوم.

ـ وای فکر می‌کنی کیو دیدم اتاق بغلی؟! اگه بگم اصلا فکرشم نمی‌کنی!

با تعجب می‌گویم: «نمی‌دونم! بگو کیو دیدی؟!»

با روحیاتش آشنایم. می‌دانم که به هیچ وجه جوگیر و اسیر احساسات نمی‌شود! بهت نگاهش در صدایش جمع می‌شود و می‌گوید: «باورم نمیشه! جانباز پای لانچر، «حسین محمدی»، همونی که دیشب ویدئوش رو نشونت دادم؛ که دو سه روز قبل با از دست دادن دو دست و دو پا مجروج شده؛ همین جا پشت همین دیواری که تو خوابیدی بستریه و ما نمی‌دونستیم!»

اصلا نمی‌فهمم علی‌رغم عمل پا و درد ناشی از آن، چجوری از تخت، روی ویلچر می‌نشینم و بدون رعایت آداب و الزامات خاص می‌روم به اتاق مجاور!

وای خدایا! چه می‌بینم؟! به خدا که چهره‌ای واقعی از یک شهید و ‌نورانیتی فوق تصور مقابل دیدگانم قرار می‌گیرد! به والله قسم وقتی چشمم در چشمش گره می‌خورد از عظمت نگاهش ترس عجیبی مرا فرا می‌گیرد! زبانم قادر به حرف زدن نیست! لبخندی شیرین بر لب دارد و انگار هیچ دردی توی بدنش نیست. خیر سرم آمده‌ام به او روحیه بدهم ولی شرم می‌کنم و خجالتی عجیب و غریب وجودم را پر می‌کند.

تا الان پیش خودم فکر می‌کردم مثل منی که در یک مانور خیابانی شبانه مجروح شده‌ و توقع دارد همه دنیا به او نگاه ویژه داشته باشد در همین چند ثانیه چطور باید خجالت‌زده‌ی افکار طلبکارانه‌اش بشود؟!...

دوباره نگاهم به اندام بریده‌اش می‌افتد! به دستانی که کمی بالاتر از مچ قطع شده و رو به آسمان گرفته است! مقام حضرت عباس را برایم تداعی می‌کند!

به پاهای از زانو قطع شده‌اش که نگاه می‌کنم کوهی از صبر را می‌بینم که حتما پای مکتب حضرت زینب سلام الله علیها آموخته است!

به زخم‌های ریزی که بدنش را پر کرده و معلوم است جای ترکش است نگاه می‌کنم و از خودم بدم می‌آید...

خدایا! من کی‌ام؟ او کیست؟! چرا کاری از دستم برایش نمی‌آید؟! به خیال خامم آمده‌ام به او روحیه بدهم ولی بارانی از روحیه است که از او بر سرم می‌بارد! هنوز لبخند می‌زند و می‌گوید: «برایم دعا بفرمایید!»

عجیب‌تر از رفتار او، صبر و توکل عجیب پدر و برادرش است؛ افتخار برای اینکه دست و پای عزیز دلشان را به عشق رهبر شهید و برای آزادی و سرافرازی ایران مقتدر تقدیم کرده‌اند.

توی دلم ننگ و نفرین می‌فرستم بر سلبریتی‌هایی که این دو دست و دو پای قطع شده را با چشمان کورشان و دلان بیمارشان نمی‌‌خواهند بینند و درک کنند! همانند آن صد و هفتاد و چند کودک مدرسه میناب!

بی‌صبرانه منتظرم نام این جانباز غیور وطن، بر بلندای شهرهای کشورمان جاودانه شود تا مردم، دلیران سرزمین‌شان را بشناسند و اسم سلبریتی‌های پست و خائن به وطن را از جای‌جای ذهن و کوچه‌ و محله و برزن این سرزمین پاک کنند و برای همیشه به زباله‌دان تاریخ بیندازند!

درود و رحمت خدا بر این بنده خوبش!

خداوندا! از دردها و آلامش کم کن و بر عذاب دنیوی و اخروی ظالمان روزگار و آمریکا و اسرائیل خبیث و اذنابشان بیفزا!

آمین یا منتقم!

منبع: پُرسون

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

1215178

مطالب مرتبط

سازمان آگهی های پُرسون