به گزارش سایت خبری پُرسون، به نقل از پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر؛ دکتر زهرا شیخباقری در یادداشت تخصصی خود، پیامدهای شناختی استفاده گسترده از هوش مصنوعی را بررسی کرد و نسبت به افزایش خستگی ذهنی، افت تمرکز و فشار فزاینده بر توان تصمیمگیری انسان در سایه شتاب بهرهوری دیجیتال هشدار داد.
دکتر زهرا شیخ باقری در یادداشت تخصصی ای درباره هوش مصنوعی و ظهور اضافهبارشناختی آن نوشت:
هوش مصنوعی با افزایش سرعت تولید محتوا، تسهیل تحلیل اطلاعات و خودکارسازی بسیاری از وظایف، چشمانداز تازهای از بهرهوری در محیطهای کاری ترسیم کرده است. بااینحال، در کنار فرصتهای گسترده این فناوری، نگرانی دیگری نیز در حال شکلگیری است: افزایش فشار شناختی بر انسان. پدیدهای که از آن با عنوان «اضافهبار شناختی» یاد میشود، نشان میدهد که افزایش توان پردازشی فناوری لزوماً به معنای کاهش فشار ذهنی کارکنان نیست. در برخی شرایط، استفاده گسترده و همزمان از ابزارهای هوش مصنوعی میتواند حجم مسئولیتها را افزایش دهد، تمرکز را مختل کند و منابع ذهنی موردنیاز برای تفکر عمیق و تصمیمگیری را تحت فشار قرار دهد.
پژوهشهای اخیر درباره تعامل انسان و هوش مصنوعی نشان میدهند که مسئله اصلی صرفاً میزان استفاده از فناوری نیست، بلکه چگونگی ادغام آن در فرایندهای کاری، انتظارات سازمانی از کارکنان و محدودیتهای طبیعی مغز انسان است. در چنین شرایطی، توجه به سلامت شناختی باید در کنار سلامت روان و بهرهوری، به یکی از محورهای مهم مدیریت منابع انسانی و طراحی محیطهای کاری دیجیتال تبدیل شود.
از فراموشی دیجیتال تا خستگی شناختی ناشی از هوش مصنوعی
در سالهای گذشته، مفاهیمی مانند «فراموشی دیجیتال» و «تکنواسترس» برای توضیح برخی پیامدهای استفاده گسترده از فناوری مطرح شدهاند. فراموشی دیجیتال به کاهش اتکای فرد به حافظه خود در نتیجه واگذاری بخشی از فرایند یادآوری و نگهداری اطلاعات به دستگاههای دیجیتال اشاره دارد. تکنواسترس نیز به فشار روانی ناشی از استفاده از فناوری، پیچیدگی ابزارهای دیجیتال و ضرورت سازگاری مداوم با تغییرات فناورانه مربوط میشود.
با گسترش هوش مصنوعی، این نگرانیها وارد مرحله تازهای شدهاند. اکنون مسئله تنها وابستگی به ابزارهای دیجیتال یا دشواری یادگیری فناوریهای جدید نیست؛ بلکه نحوه تعامل مستمر با سیستمهایی مطرح است که میتوانند بهسرعت محتوا تولید کنند، اطلاعات را تحلیل کنند، پیشنهادهای متعددی ارائه دهند و زمینه انجام وظایف بیشتر را فراهم سازند.
مطالعهای که جولی بدارد و همکارانش در گروه مشاوره بوستون (BCG) انجام دادهاند و نتایج آن در مجله کسبوکار هاروارد (Harvard Business Review) در سال ۲۰۲۶ منتشر شده است، به پدیدهای میپردازد که کارکنان از آن با عنوان «مغزهای خسته از هوش مصنوعی» یاد میکنند. در این پژوهش، نزدیک به ۱۵۰۰ کارمند تماموقت در صنایع مختلف ایالات متحده بررسی شدند. نتایج نشان داد که شماری از کارکنان، بهویژه افرادی که بهطور همزمان چندین سیستم هوش مصنوعی را مدیریت میکنند، نشانههایی از خستگی شناختی حاد را تجربه میکنند.
مه ذهنی، سردرد، کندشدن فرایند تصمیمگیری و احساس ازدحام فکری از جمله نشانههایی بودند که کارکنان گزارش کردند. این وضعیت به خستگی ذهنی ناشی از تعامل با هوش مصنوعی در شرایطی اشاره دارد که تقاضاهای شناختی از ظرفیت پردازش فرد فراتر میروند.
اهمیت این یافتهها تنها در شناسایی نشانههای خستگی نیست، بلکه در زمینهای است که این نشانهها در آن بروز میکنند. به نظر میرسد خستگی شناختی ناشی از هوش مصنوعی حاصل همگرایی چند عامل باشد؛ از جمله افزایش انتظارات بهرهوری، گسترش مسئولیتهای شغلی، تعدد ابزارهای دیجیتال و نبود مرزهای مشخص میان کار و استراحت.
شتاب انتظارات بهره وری؛ آیا هوش مصنوعی واقعاً حجم کار را کاهش میدهد؟
در بسیاری از سازمانها، بهرهوری یکی از معیارهای اصلی ارزیابی عملکرد است. فرهنگ کاری مبتنی بر رقابت، اندازهگیری خروجی و تأکید بر کارایی، بهویژه در جوامعی مانند ایالات متحده، جایگاه مهمی دارد. هافستد در پژوهشهای خود درباره تفاوتهای فرهنگی جوامع، به ویژگیهایی همچون فردگرایی اشاره کرده است؛ ویژگیهایی که میتوانند در درک نگرشهای اجتماعی نسبت به موفقیت، عملکرد و مسئولیت فردی مؤثر باشند (هافستد، ۲۰۰۱).
ورود هوش مصنوعی به چنین محیطهایی، انتظارات موجود را نیز تغییر میدهد. این فناوری میتواند تهیه پیشنویس، تحلیل دادهها، تولید محتوا و بسیاری از فعالیتهای دیگر را سریعتر کند. بااینحال، افزایش سرعت انجام وظایف ممکن است بهجای کاهش حجم کار، زمینه افزایش انتظارات سازمانی را فراهم آورد.
یافتههای مطالعه بدارد و همکارانش نیز به همین مسئله اشاره دارند. هوش مصنوعی در برخی شرایط نهتنها حجم کار را کاهش نمیدهد، بلکه دامنه مسئولیتپذیری کارکنان را گسترش میدهد. کارمند ممکن است در همان بازه زمانی پیشین، مسئول تولید خروجیهای بیشتر، بررسی تعداد بیشتری از نتایج و مدیریت حجم گستردهتری از اطلاعات شود.
در چنین وضعیتی، فناوریای که قرار بود بهرهوری را افزایش دهد، همزمان سرعت کار و مسئولیت فرد را بیشتر میکند. به بیان دیگر، صرفهجویی در زمان لزوماً به معنای کاهش فشار شناختی نیست. اگر زمان آزادشده بلافاصله با وظایف تازه پر شود، کارکنان فرصت کمتری برای استراحت، بازبینی دقیق اطلاعات و بازیابی منابع ذهنی خود خواهند داشت.
این مسئله برای مدیران اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا ارزیابی موفقیت هوش مصنوعی تنها بر اساس تعداد خروجیها یا سرعت انجام وظایف، تصویری ناقص از عملکرد سازمان ارائه میدهد. برای سنجش اثربخشی واقعی این فناوری، باید هزینههای شناختی استفاده از آن نیز در نظر گرفته شوند.
کاسه بیانتهای بهرهوری دیجیتال؛ چرا کار به پایان نمیرسد؟
یکی از ویژگیهای مهم محیطهای دیجیتال، نبود نقاط توقف طبیعی است. بسیاری از ابزارها و پلتفرمهای امروزی بهگونهای طراحی شدهاند که کاربران را به ادامه تعامل ترغیب میکنند. نمونه شناختهشده این رویکرد، قابلیت «پیمایش بینهایت» در شبکههای اجتماعی است؛ قابلیتی که با نمایش پیوسته محتوای جدید، وقفههای طبیعی میان بخشهای مختلف اطلاعات را کاهش میدهد (Alter, ۲۰۱۷; Harris, ۲۰۱۶).
در علوم رفتاری، برای توضیح برخی از این الگوها از استعاره «کاسه بیته» استفاده میشود. در مطالعهای شناختهشده، پژوهشگران بررسی کردند که چگونه پرشدن پنهانی کاسه سوپ میتواند مصرف افراد را افزایش دهد. هنگامی که نشانه مشخصی از پایان غذا وجود نداشته باشد، افراد ممکن است به خوردن ادامه دهند، بیآنکه نقطه پایان روشنی برای رفتار خود داشته باشند (Wansink, Painter, & North, ۲۰۰۵).
محیطهای کاری دیجیتال نیز میتوانند از منطق مشابهی پیروی کنند. ایمیلها بهطور مداوم دریافت میشوند، پیامها پایان نمییابند و ابزارهای هوش مصنوعی امکان تولید نسخههای تازه، تحلیلهای بیشتر و اصلاحات پیدرپی را فراهم میکنند.
در چنین شرایطی، پرسشی اساسی مطرح میشود: چه زمانی میتوان گفت کار بهاندازه کافی انجام شده است؟
کاربر ممکن است بار دیگر یک سند را بررسی کند، از هوش مصنوعی بخواهد متن را اصلاح کند، دادههای بیشتری را تحلیل کند یا خروجی تولیدشده را با گزینههای دیگر مقایسه کند. هر یک از این اقدامات بهتنهایی میتواند مفید باشد، اما تکرار بیپایان آنها ممکن است روز کاری را گسترش دهد.
مشکل اینجاست که ادامه فعالیت همیشه نتیجه یک تصمیم آگاهانه نیست. گاهی محیط دیجیتال هیچ نشانه روشنی از تکمیل کار ارائه نمیدهد و فرد بدون آنکه ضرورت مشخصی وجود داشته باشد، به تعامل ادامه میدهد.
نبود مرز میان تکمیل کار و ادامه اصلاح، میتواند هم زمان را مصرف کند و هم منابع شناختی لازم برای فعالیتهای مهمتر را کاهش دهد. ازاینرو، تعیین معیارهای مشخص برای پایان کار، بهویژه در فرایندهای مبتنی بر هوش مصنوعی، اهمیت زیادی دارد.
مغز انسان و کشش مداوم اطلاعات تازه
مغز انسان به اطلاعات جدید واکنش نشان میدهد. کنجکاوی، پیشبینی و انتظار دریافت پاداش در فرایند توجه به محرکهای تازه نقش دارند. پژوهشهای بونزک و دوزل درباره سازوکارهای عصبی مرتبط با تازگی نشان دادهاند که محرکهای جدید میتوانند با فعالیت سامانههای مغزی مرتبط با دوپامین و پردازش اطلاعات تازه ارتباط داشته باشند (Bunzeck & Düzel, ۲۰۰۶).
از منظر تکاملی، توجه به محرکهای جدید میتوانسته در شناسایی منابع، تشخیص تهدیدها و سازگاری با محیطهای متغیر نقش داشته باشد. اما در محیطهای دیجیتال، محرکهای تازه با فراوانی بسیار بیشتری در دسترس قرار گرفتهاند.
یک اعلان جدید ظاهر میشود، پیامی دریافت میشود یا یک ابزار هوش مصنوعی پیشنهادی غیرمنتظره ارائه میکند. هر یک از این رویدادها میتواند توجه فرد را به خود جلب کند و او را به بررسی اطلاعات تازه ترغیب سازد.
این سازوکار تا اندازهای توضیح میدهد که چرا افراد حتی در شرایطی که دهها پیام بیپاسخ دارند، ممکن است همچنان ایمیل یا برنامههای پیامرسان خود را باز کنند. در چنین وضعیتی، تکمیل وظایف لزوماً مهمترین عامل هدایتکننده رفتار نیست؛ تازگی اطلاعات نیز میتواند نقش مهمی داشته باشد.
هوش مصنوعی این چرخه را پیچیدهتر میکند؛ زیرا هر تعامل میتواند به نتیجهای تازه منجر شود و زمینه درخواستهای بیشتر را فراهم آورد. کاربر ممکن است پس از دریافت یک پاسخ، درخواست توضیح بیشتر کند، گزینههای دیگری بخواهد یا از سیستم بخواهد همان پاسخ را با رویکردی متفاوت بازنویسی کند.
بنابراین، ویژگیای که از نظر شناختی جذاب و از نظر فناورانه ارزشمند است، در صورت نبود مدیریت مناسب میتواند به عاملی برای پراکندگی توجه و افزایش خستگی ذهنی تبدیل شود.
وقتی چندوظیفگی مفید به نظر میرسد، اما عملکرد کاهش مییابد
یکی دیگر از عوامل مؤثر بر اضافهبار شناختی، تغییر سریع میان وظایف است. در محیطهای کاری مبتنی بر هوش مصنوعی، کارکنان ممکن است بهطور همزمان با چند ابزار، پنجره، گفتوگو و مجموعه داده سروکار داشته باشند. این وضعیت میتواند احساس فعالیت و سرعت بیشتر ایجاد کند، اما لزوماً به معنای عملکرد بهتر نیست.
پژوهشی شناختهشده در دانشگاه استنفورد، به بررسی تفاوت میان افرادی پرداخت که بهطور مکرر با چند رسانه بهصورت همزمان کار میکردند و افرادی که فعالیتهای خود را بهصورت متوالی انجام میدادند. یافتهها نشان داد افرادی که بهطور مکرر چندوظیفگی رسانهای انجام میدادند، در فیلترکردن عوامل حواسپرتی، سازماندهی اطلاعات در حافظه و حفظ توجه، عملکرد ضعیفتری داشتند (Ophir, Nass, & Wagner, ۲۰۰۹).
یکی از نکات مهم این پژوهش، تفاوت میان ادراک افراد از عملکرد خود و عملکرد واقعی آنها بود. افرادی که مرتب میان چند فعالیت جابهجا میشدند، ممکن بود احساس کنند پربازده هستند و کارها را با سرعت بیشتری پیش میبرند، درحالیکه معیارهای عینی عملکرد لزوماً این برداشت را تأیید نمیکردند.
این یافتهها به مسئلهای مهم در محیطهای کاری دیجیتال اشاره دارند: ذهن انسان ممکن است فعالیت زیاد را با پیشرفت واقعی اشتباه بگیرد.
در استفاده از هوش مصنوعی، این مسئله میتواند به شکلهای مختلفی بروز کند. برای مثال، کاربر ممکن است همزمان از چند سامانه برای تولید محتوا، تحلیل اطلاعات و بررسی گزینهها استفاده کند، اما به دلیل تغییر مداوم توجه، فرصت کافی برای ارزیابی عمیق نتایج نداشته باشد.
در چنین شرایطی، افزایش تعداد ابزارهای مورد استفاده یا حجم خروجیها، بهتنهایی معیار مناسبی برای سنجش بهرهوری نیست. کیفیت تصمیمگیری، میزان خطا، توانایی تشخیص اطلاعات نامعتبر و حفظ تمرکز نیز باید در ارزیابی عملکرد مورد توجه قرار گیرند.
سلامت شناختی؛ حلقه مفقوده در گفتوگوهای مربوط به رفاه شغلی
بحثهای مربوط به رفاه کارکنان در سالهای اخیر عمدتاً بر سلامت روان، کاهش استرس و پیشگیری از فرسودگی شغلی متمرکز بودهاند. بااینحال، سلامت شناختی نیز بُعد مهمی از توانایی افراد برای فعالیت مؤثر در محیط کار است.
سلامت شناختی به توانایی مغز برای حفظ توجه، پردازش روشن اطلاعات، بهخاطر سپردن جزئیات و تصمیمگیری مناسب مربوط میشود. این تواناییها تحت تأثیر عواملی مانند خواب، استراحت، فعالیت بدنی، تعامل اجتماعی و فرصت تأمل قرار دارند.
در صورت افزایش فشار شناختی، پیامدها همیشه به شکل یک اختلال ناگهانی و آشکار ظاهر نمیشوند. گاهی آنچه رخ میدهد، کاهش تدریجی منابع ذهنی موردنیاز برای تفکر عمیق است؛ وضعیتی که میتوان آن را کاهش پهنای باند شناختی توصیف کرد.
در اقتصاد مبتنی بر دانش، این کاهش صرفاً مسئلهای فردی نیست. کارکنانی که برای مدت طولانی تحت فشار شناختی قرار دارند، ممکن است در تحلیل اطلاعات، تشخیص خطاها، تصمیمگیری و انجام وظایفی که به تمرکز پایدار نیاز دارند، با دشواری بیشتری روبهرو شوند. در سطح سازمانی نیز چنین شرایطی میتواند بر کیفیت کار، همکاری، نوآوری و عملکرد پایدار تأثیر بگذارد.
بااینحال، ضروری است میان استفاده از هوش مصنوعی و پیامدهای منفی آن تمایز قائل شویم. شواهد مطرحشده به این معنا نیستند که هوش مصنوعی ذاتاً به سلامت شناختی آسیب میزند.
بر اساس همان مطالعه گروه مشاوره بوستون، هنگامی که هوش مصنوعی برای حذف وظایف تکراری یا خستهکننده به کار گرفته میشود، کارکنان ممکن است فرسودگی شغلی کمتری را تجربه کنند و مشارکت بیشتری در کار داشته باشند.
بنابراین، مسئله اصلی نه کنارگذاشتن فناوری، بلکه طراحی و مدیریت شیوه استفاده از آن است. هوش مصنوعی میتواند فشار ذهنی را کاهش دهد یا آن را افزایش دهد؛ نتیجه به نوع وظایف، نحوه سازماندهی کار، انتظارات مدیران و فرصتهایی بستگی دارد که برای بازیابی شناختی در نظر گرفته میشوند.
ایجاد نقاط توقف عمدی؛ راهکاری برای مدیریت فشار شناختی
یکی از راهکارهای مهم برای کاهش اضافهبار شناختی، ایجاد مرزهای مشخص در فعالیتهای دیجیتال است. ازآنجاکه بسیاری از محیطهای دیجیتال نشانه روشنی از پایان کار ارائه نمیکنند، افراد و سازمانها باید بهصورت آگاهانه نقاط توقف را تعریف کنند.
برای مثال، میتوان برای هر وظیفه معیار مشخصی از تکمیل تعیین کرد؛ بهگونهای که پس از دستیابی به سطح موردنظر از کیفیت و دقت، اصلاحات غیرضروری ادامه پیدا نکنند. همچنین، تعیین زمان مشخص برای بررسی پیامها، محدودکردن جابهجایی میان ابزارهای مختلف و اختصاص بازههای زمانی به کار متمرکز میتواند به کاهش پراکندگی توجه کمک کند.
در کنار این اقدامات، لازم است دورههای تعامل فشرده با فناوری با فعالیتهایی متعادل شوند که فرصت پردازش و تثبیت اطلاعات را فراهم میکنند. پیادهروی، مطالعه، گفتوگو و تأمل از جمله فعالیتهایی هستند که میتوانند در فاصلهگرفتن از جریان پیوسته اطلاعات نقش داشته باشند.
گفتوگوی انسانی نیز همچنان جایگاه مهمی در فرایند تفکر دارد. تبادل نظر با همکاران، توضیح ایدهها و بررسی انتقادی دیدگاهها میتواند به روشنترشدن مسائل و پالایش ایدهها کمک کند. حتی در محیطهای کاری مجهز به ابزارهای پیشرفته هوش مصنوعی، تعامل انسانی یکی از منابع مهم برای حفظ همکاری و تقویت تابآوری شناختی است.
نکته اساسی آن است که استراحت و فاصلهگرفتن از محیط دیجیتال نباید صرفاً زمان ازدسترفته تلقی شوند. در فعالیتهایی که به تحلیل، خلاقیت و تصمیمگیری نیاز دارند، فرصت بازیابی میتواند بخشی از شرایط لازم برای حفظ کیفیت عملکرد باشد.

از فراموشی دیجیتال تا خستگی شناختی ناشی از هوش مصنوعی
رویکردی آگاهانه به پیشرفت فناوری
فناوریهای جدید در دورههای مختلف، شیوه تفکر، ارتباط و انجام کار را تغییر دادهاند. ظهور صنعت چاپ، گسترش تلفن و فراگیرشدن اینترنت، هر یک تحولات مهمی در زندگی اجتماعی و حرفهای ایجاد کردند. هوش مصنوعی نیز یکی دیگر از مراحل این تحول فناورانه است؛ با این تفاوت که مستقیماً وارد بخشی از فعالیتهایی شده است که پیشتر به تواناییهای شناختی انسان وابسته بودند.
ازاینرو، مواجهه مؤثر با هوش مصنوعی مستلزم نگاهی فراتر از سرعت پذیرش فناوری یا میزان استفاده از ابزارهاست. سازمانها باید بررسی کنند که این فناوری چگونه بر تقسیم وظایف، مسئولیتپذیری، تمرکز و کیفیت تصمیمگیری تأثیر میگذارد.
در این مسیر، آگاهی نخستین گام برای پیشگیری از پیامدهای نامطلوب است. مدیران باید بدانند که افزایش خروجی ممکن است با افزایش فشار شناختی همراه شود و کارکنان نیز باید بتوانند نشانههای خستگی ذهنی و پراکندگی توجه را تشخیص دهند.
همچنین، طراحی فرایندهای کاری باید بهگونهای باشد که کارکنان فرصت کافی برای بررسی خروجیهای هوش مصنوعی، ارزیابی صحت اطلاعات، تصمیمگیری مستقل و استراحت داشته باشند. تعیین انتظارات واقعبینانه درباره میزان تولید، پرهیز از چندوظیفگی غیرضروری و توجه به کیفیت بهجای کمیت صرف، میتواند به ایجاد محیط کاری متعادلتر کمک کند.
جمعبندی؛ بهرهوری پایدار بدون فرسایش تواناییهای انسانی
هوش مصنوعی ظرفیت بالایی برای افزایش سرعت، بهبود تحلیل اطلاعات و کاهش وظایف تکراری دارد. بااینحال، استفاده گسترده از این فناوری در محیطهای کاری میتواند در صورت نبود مدیریت مناسب، انتظارات بهرهوری را افزایش دهد، چرخههای بیپایان اصلاح و تولید را گسترش دهد و تمرکز انسان را تحت فشار قرار دهد.
پژوهشهای مربوط به خستگی شناختی ناشی از هوش مصنوعی، چندوظیفگی و سازوکار توجه نشان میدهند که فعالیت بیشتر همیشه به معنای پیشرفت بیشتر نیست. هنگامی که افراد بهطور مداوم میان ابزارها و اطلاعات مختلف جابهجا میشوند و فرصت کافی برای استراحت ندارند، ممکن است منابع ذهنی موردنیاز برای تفکر عمیق و تصمیمگیری مؤثر کاهش یابد.
در چنین شرایطی، سلامت شناختی باید به یکی از ملاحظات اساسی در طراحی محیطهای کاری مبتنی بر هوش مصنوعی تبدیل شود. ایجاد نقاط توقف مشخص، مدیریت آگاهانه ابزارهای دیجیتال، اختصاص زمان برای بازیابی و حفظ فرصت تعامل انسانی، از جمله اقداماتی هستند که میتوانند به استفاده متعادلتر از این فناوری کمک کنند.
هدف، عقبنشینی از پیشرفت فناورانه نیست؛ بلکه بهرهگیری از ظرفیتهای هوش مصنوعی بدون نادیدهگرفتن محدودیتها و نیازهای انسان است. دستیابی به بهرهوری پایدار زمانی امکانپذیر خواهد بود که سازمانها، در کنار توجه به تواناییهای فناوری، از مهمترین منبع تفکر، خلاقیت و قضاوت خود نیز محافظت کنند: مغز انسان.
منبع: اندیشه معاصر